دیکته نوشته نشده بود تا آن روزگار، که غلط هایش در آید، اما اشتباه کبیرِ امیر بود که سرنوشت روزنامچه نویسان را به سان طفل صغیر به ادراه سلطان گره زد وقتی نوشت: «از آنجا که همت حضرت اقدس شاهنشاهى مصروف تربیت اهل ایران و استحضار و آگاهى آنها از امورات داخله و وقایع خارجه است، لهذا قرار شد هفته به هفته احکام همایون و اخبار داخله مملکتى و غیره را که در دول دیگر گازت مى نامند، در دارالطباعه دولتى زده شود و به کل شهرهاى ایران منتشر گردد که اهالى ممالک ایران نیز در هر هفته از احکام دارالخلافه مبارکه و غیره اطلاع حاصل نمایند و از جمله محسنات این گازت، یکى آن که سبب دانایى و بینایى اهالى این دولت علیه است، دیگر اینکه اخبار کاذبه اراجیف که گاهى برخلاف احکام دیوانى و حقیقت حال در بعضى از شهرها و سرحدات ایران پیش از این باعث اشتباه عوام این مملکت مى شد، بعد از این به واسطه روزنامچه موقوف خواهد شد و بدین سبب لازم است که کل امناى دولت ایران و حکام ولایات و صاحب منصبان معتبر و رعایاى صادق این دولت روزنامه را داشته باشند و برحسب قرارداد فوق در یوم جمعه پنجم شهر ربیع الثانى سنه 1267 به این کار شروع شد و مباشر این روزنامه به هرکس که طالب باشد، هفته به هفته خواهدرساند.»
اطلاع رسانی مدرن در ایران این گونه متولد شد تا سلطان و بعدتر، وزیر و بعدتر وکیل، مطبوعات را نه ناظر خود که تبعه خود بدانند و هرجا که خاطرشان مکدر شد از زبان درازی، حکم به تعطیل مطبوعه و توفیق مطبوعه نویس بدهند. 18 سال البته از انتشار وقایع اتفاقیه گذشت تا دولت علّیه، کیمیای توقیف را یافت و به توقیف روزنامه ملتی کامیاب شد. توقیف چنان مزه کرد که تا مشروطه، از مشروطه تا کودتا، از کودتا تا استعفا، از استعفا تا کودتا و از کودتا تا انقلاب اسلامی، سالی نبود که نشریه ای به محاق نرود و روزنامه نگاری حبس نکشد.
طعم توقیف هرچه قدر هم که شیرین بود، اما گاه انتشار خبرهای نهان، چنان ذائقه سلطان را تلخ می کرد که چاره ای نمی ماند جز تأدیب نویسنده. تأدیب هم مراتبی داشت؛ از فلک تا ملاقات ملک الموت.
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
یک سال از صدور فرمان مشروطیت می گذشت که میزرا جهانگیرخان شیرازی تصمیم گرفت در صوراسرافیل بدمد. نوشت: «هنوز وقتی در ایران از حقوق می-گویند، فلان مستوفی مواجب یعنی مزد تقلب و غلط کاری های خودش ترجمه می کند، فلان طلبه معنی آن را دنا و حق شناختن می داند، فلان عوام با لفظ عقوق به جای حقوق اشتباه می کند. میمون های استرالی موافق یک قانون نامعلوم کلبه خود را اداره می کنند، اما یک مشت مردم بدبخت ایران برای آنکه آدم باشند و استیفای حقوق آدمیت کنند، منتظرند مجددا جبرئیل از آسمان نازل شود، فلان پادشاه امضاء کند. چرا؟ برای اینکه کامبیز، پادشاه هخامنشی دل پسر وزیرش را هدف تیر کرد. برای آنکه فلان شاهزاده خانم می گوید عمله چه داخل آدم است، برای آنکه چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه، از اشعار فردوسی است. برای اینکه فلان حاکم، رعیت را گاو شیرده خود حساب می کرد. برای آنکه ملت ایران به انقیاد کورکورانه آقا میرزا کدخدا و اوباش عادت کرده اند. آدمی که یک ذره شعور داشته باشد، می داند افراد بشر در زندگی به کمک یکدیگر محتاجند...» میرزا جهانگیر، فراست آن را داشت که بداند محمدعلی میرزا، بنای کوتاه آمدن ندارد و سرنوشت مشروطه مبهم است. پس بنا را بر دفاع از سلطنت مشروط گذاشت و حمله به قشری ها. همکارش علی اکبر قزوینی (دهخدا) هم در ستون چرند و پرند به پروپای شاه قجر می پیچید. صوراسرافیل هم مانند حبل المتین و مساوات، توقیف شد.
جلسه صدوهفتادوچهارم مجلس اول بود که انجمن «آل محمد» نامه ای به نمایندگان داد و «از مندرجات جريده حبل المتين، اظهار دلتنگى و استدعاى توقيف» كرد. حاج سيد نصرالله گفت: «من با كسى غرض ندارم، ولى حبل المتين چرا مطالب پريروز مرا تحريف كرده است و محل بحث قرار داده است. ما در راه تحصيل اين مجلس رنج ها برده ايم. به اسم شريعت اين مجلس را گرفته ايم. چرا بايد مطالبى درج شود كه مستمسك به دست ديگران بيفتد. مگر نمي دانيد كه روزنامه، مايه حيات و ممات يك مملكت است. بايد قلم روزنامه نويس پاك باشد.» دیگری جوابش داد: «وقتى كه روزنامه صوراسرافيل توقيف شد، من عرض كردم كه به غير از توقيف يك مجازاتى هم در بين باشد.» آقا شيخ ابراهيم گفت: «خوب است رفع توقيف روزنامه صوراسرافيل و حبل المتين بشود كه صاحب اداره اند، خيلى ضرر وارد مي شود بر ايشان». نماینده دیگری تذکر داد: «آن روزي كه صوراسرافيل توقيف مي شد، قرار بود كه تا قانون انطباعات بيرون بيايد. پس بايد زودتر قانون انطباعات را تمام كرد.» حاجى سيد نصرالله هم گفت: «بلى، عقيده من هم همين است كه هم روزنامه حبل المتين و هم صوراسرافيل رجوع به وزارت علوم شود.»
نمایندگانِ سیاست نیاموخته مجلس اول، که هم ممنون تلاش روزنامه ها بودند و هم از فشارهای مخالفان ترسان، رسیدگی به دعاوی روزنامه ها را به دولت سپردند. آنان چندی بعد درباره «نظام نامه فعالیت های مطبوعاتی» مذاکره کردند، اما توپ های لیاخوف روسی استبداد را بازتولید کرد تا هم روزنامه نویسان کمی سیاست بیاموزند و هم نمایندگان.
میرزا جهانگیرخان سه روز قبل از بمباران مجلس، آخرین شماره صوراسرافیل را منتشر کرد و به دارالشورا رفت. شاید او هم مانند دیگر آزادی خواهان متحصن در مجلس باور نداشت که چند روز بعد، از دار آویزان می شود به جرم نوشتن و انتقاد از سلطان. او نخستین روزنامه نگاری نبود که مجازات می شد، اما اولین روزنامه-نگاری بود که شهید خطابش کردند.
چکمه پوش به جای تاج دار
دوازده سالی که از سوم تیر 1287 و خاموشی صوراسرافیل تا سوم اسفند 1299 و برآمدن رضاخان میرپنج گذشت، مطبوعاتی ها کم مصیبت ندیدند. صنیع-الدوله وزیر مالیه را کارگر یک چاپخانه ترور کرد، رسول زاده سردبیر ایران نو بازجویی شد. روزنامه نگاران تبریزی از جمله ضیاءالعلما و میرزا احمد تبریزی اعدام شدند. کنسول روس از مطبوعات خراسان خوشش نمی آمد و دستور توقیف داد. وزرات معارف از وزارت داخله ژاندارم تقاضا کرد برای اداره «تفتیش مطبوعات». اشرف زاده، سردبیر فروردین ترور شد. محمدتقی بهار، دستگیر و تبعید شد. کمیته مجازات عبدالحمید ثقفی، مدیر روزنامه عصرجدید را به قتل رساند. مدیر هفته نامه کلید نجات ترور شد. دولت همه مطبوعات را توقیف کرد. شیخ محمد خیابانی که تجدد را منتشر می کرد، کشته شد و...
کودتا که به پیروزی رسید، روزنامه نگاری، فیروز بود و روزنامه نگارانی مأیوس. سیدضیاء، مدیر روزنامه رعد به عنوان رئیس الوزرا انتخاب شد و دوست قزاقش، شد سردارسپه.
طباطبایی نامی در روزهای ابتدایی افتتاح مجلس چهارم، در اعتراض به کابینه وثوق، چنین نطق کرد: «اگر آن روز آن كابينه، مطبوعات را به ميل و ارادة خودش يك دفعه معدوم نمى كرد، اگر احزاب را يك مرتبه از ميان برنمی داشت، امروز در موقع افتتاح مجلس شوراى ملى براى تشريفات مجلس، دفعتا چهار روزنامه برخلاف آزادى بدون محاكمه بسته نمى شد. نمى خواهم عرض كنم كه اگر يك روزنامه برخلاف آزادى رفتاركرد، معترض او نشوند و بگذارند هرچه مى خواهد بكند. ولى قانون اساسى، آزادى مطبوعات را واجب نموده و از طرف ديگر، قانونى براى محدود بودن مطبوعات قرار گذارده. البته هيچ حكومتى نبايد به ارادة خودش در ظرف چند دقيقه، حكم بستن مطبوعات را امضاء كند. اساس مشروطيت، اساس حكومت ملى، آزادى رأى و آزادى مطبوعات است، از دورة آن كابينه نه آزادى رأى نه آزادى مطبوعات در اين مملكت بوده و نه آزادى هيچ گونه.» او احتمالا طعنه می زد به هم نامش و قزاق تازه قدر شده که معلوم بود کمر به قلع-وقمع مطبوعات بسته اند و قتل روزنامه نگاران.
سردار سپه به زودی شمشیر را از رو بست. اعتراض روزنامه ها به قتل کلنل پسیان، چهره او را عیان کرد.
فرخی یزدی در طوفان نوشت:
پول تصویبی مجلس نبد ار ماه به ماه گرد آن کهنه حریف این همه کلّاش نبود
با چنین زندگی آری به خدا می مردم اگر آن جانی بی عاطفه نبّاش نبود
معنی دولت قانونی اگر این باشد نامی از دولت و قانون به جهان کاش نبود
گر به نقادی کابینه نمی راند سخن خامه فرخی این قدر گهرپاش نبود
میرزاحسین خان صبا هم در ستاره ایران به قتل پسیان اعتراض کرد. سردار سپه، دو قزاق را به روزنامه فرستاد تا او را دستگیر کنند. رضاخان، چنان صبا را مورد ضرب و شتم قرار داد که دوبار از هوش رفت. خبر که به مطبوعاتی ها رسید، غوغا به پا شد. فرخی به سفارت روس رفت و آن جا متحصن شد و چند نماینده هم در مجلس تحصن کردند، اما قلدر را قصد مصالحه نبود. حالا به جای دربار و شاه، روزنامه نگاران باید ملاحظه قزاق را هم می کردند.
عشقی که درد عشق وطن بود درد او
رضاخان را تحمل مخالف نبود؛ چه برسد موافقی که ساز مخالف کوک کند. میرزاده عشقی که جمهوری خواه تلقی می شد، ناگاه نظر عوض کرد و از در مخالفت درآمد. زبان آتشین عشقی، دوستان را نگران کرده بود تا آن جا که ملک-الشعرا برایش اسلحه می فرستد با این توجیه که: «چون ما در یک مبارزه سیاسی واقع شده ایم، از نظر احتیاط».
نخستین شماره روزنامه قرن بیستم، اردیبهشت 1300 منتشر شد. دوره دوم انتشار از 1301 آغاز شد و تا سال 1302 ادامه یافت و دوباره تعطیل شد. دور سوم قرن بیستم، یک روزه بود و همان روز انتشار توقیف شد. حسین مکی در تاریخ بیست ساله ایران نوشته است: «یکی از جراید مخالف جمهوری و سردار سپه، روزنامه هفتگی و کاریکاتوری و فکاهی قرن بیستم و صاحب امتیاز و مدیر آن، میرزاده عشقی بوده است. میرزاده عشقی با آنکه از جوانان آزادی خواه ایده -آلیست بود و شخصا طرفدار رژیم جمهوری بوده، معهذا با این جمهوری مصنوعی که ایرانیان به درخواست و قبول آن وادار کرده بودند، شدیدا مخالفت می نمود، چنان که شماره اول روزنامه خود را که در 7 سرطان سال 1303 (24 ذیقعده 1342 قمری) منتشر کرد، به چند کاریکاتور و اشعار و مقالاتی تند مبنی بر هزل جمهوری و جمهوری خواهان اختصاص داد که بلافاصله از طرف شهربانی، شماره-های آن روزنامه جمع و سانسور گردید و به طوری نایاب شد که تک شماره آن در روزها 200 ریال خرید و فروش می شد.»
عشقی که خواب مرگ خود را دیده بود، چند روز بعد با گلوله دو ناشناس به خاک افتاد. گرچه هیچ گاه قاتلینش معرفی نشدند، اما همه می دانستند او تاوان مخالفت با جمهوری رضاخانی را داده است. اقلیت مجلس چهارم و روزنامه نگاران، اعلامیه ای منتشر کردند که «هرکس می خواهد از جنازه یک سید غریب و مظلوم تشییع نماید، صبح به مسجد سپهسالار حاضر شود.» جمعیت کم نظیری برای تشییع میرزاده جمع شدند، اما قزاق از زیادی جمعیت هم بیمناک نشد؛ او می دانست چگونه باید همه را ساکت کند.
واعظ به جای ملک الشعرا
تقدیر است ظاهرا که اگر تیری به اشتباه شلیک شود، درست به جان روزنامه نگاری بنشیند. سردارسپه در اندیشه پادشاهی بود و مهره هایش را چیده بود. قرار بود در مجلس، طرح انقراض سلسله قاجار مطرح شود. نمایندگانی که نقشه رضاخان را فهمیده بودند، می خواستند جلسه را از رسمیت بیندازند، اما رضاخان فکر این را هم کرده بود. عده ای مأمور بودند نگذارند کسی از مجلس خارج شود تا قاجار منقرض نشده.
واعظ قزوینی از بد حادثه به مجلس آمده بود تا نمایندگان را ببیند و روزنامه اش، نصیحت، را از توقیف درآورد. شباهت وی با ملک الشعرا، از مخالفان سلطنت رضاخان، گماشته گان او را به اشتباه انداخت و به خیال ممانعت از خروج ملک الشعرا، عارف قزوینی را هدف قرار دادند.
مکی می گوید سردارسپه میهمان سفارت فرانسه بود که خبر اشتباه قتل ملک الشعرا را به او دادند. چند دقیقه بعد که نمایندگان همسو از مجلس به سفارت می رسند، از آنان می پرسد ملک الشعرا را چگونه کشتند که پاسخ می شنود: «ملک الشعرا را نکشته اند، بلکه شیخ دیگری را کشته اند و ما خودمان ملک-الشعراء را تا در منزلش مشایعت کرده و اینجا آمدیم. سردار سپه با تأسف می-گوید که معلوم می شود اشتباهی کشته اند.»
ملک الشعرا قصیده شب شوم را در شب هفت او سرود:
...ناگهان واعظ قزوین به کمین گاه رسید بر سرش ریخته و زندگیش تاه زدند
خبر آمد به مهادیو که شد کشته بهار زین خبر دیوچگان خنده به قهقاه زدند
بار دیگر خبر افتاد که زنده ست بهار زان تغابن نفس سرد به اکراه زدند
رهزنان راه زنند از پی نان پاره و زر لیکن این راهزنان راه پی چاه زدند
بیدقی را نپیموده وزیری شد و گفت تا دغل پیشه وکیلان به عری شاه زدند...
سردار سپه شد شاه. حال نوبت انتقام بود.
شاعر لب دوخته
شاعر باشی و از حاکم صله نخواهی، باید حساب کار خود کنی چه برسد به آن-که طوفان هم باشی. فرخی یزدی خطاب به حاکم یزد گفت:
خود تو میدانی نیم از شاعران چاپلوس کز برای سیم بنمایم کسی را پایبوس
لیک گویم گر به قانون مجری قانون شوی بهمن و کیخسرو وجمشیدوافریدون شوی
همین کافی بود که حاکم دستور دهد لبانش را به هم بدوزند. به تهران آمد و طوفان را بنیان گذاشت. روزنامه ای که در انتقاد به دولت پروا نداشت. فرخی در دوره هفتم از یزد به مجلس راه یافت، اما بازی رضاشاه را نخوانده بود. قرار نبود کسی، حتی در قامت اقلیت به پروپای شاه بپیچد. می گوید: «البته بر اثر فريادهای اعتراض ما، گاهی چرت نمايندگان محترم پاره می شد. سر بلند می-کردند، فحش و ناسزا می گفتند و دوباره به خواب خرگوشی فرو می رفتند. هر وقت هم نخست وزير يا وزير صحبت می کرد، کارشان اين بود که بگويند صحيح است قربان. در اثر تمرين در اين کار چنان استاد شده بودند که حتی در حال چرت-زدن هم می توانستند وظيفه خود را انجام دهند و بگويند صحيح است قربان! بدون اين که چرت شان پاره شود. بله در همان حالت چرت، سرنوشت يک ملت را تعيين می کردند.» لازم نبود که مأموران نظامی، فرخی را ادب کنند؛ بودند نمایندگانی که به اشارت و بی صلت، به همکارشان حمله کنند. کار چنان سخت شد که فرخی راهی خارج شد. ابتدا به مسکو و پس از اخراج به برلین رفت. در آنجا در نشریات آتش، پیکار و نهضت قلم می زند. تيمورتاش، وزير دربار رضاشاه در ملاقاتی به فرخی اطمينان مي دهد که در بازگشت به ايران، مشمول مهر ملوکانه قرار می گیرد. او به تهران بازگشت، اما پس از مدتی ابتدا به جرم بدهکاری و بعد «اسائه ادب به بندگان اعليحضرت همايون شاهنشاهی» به زندان افتاد. زندانی که پزشک احمدی، مراقب حال بیمارانش بود.
دیکتاتور که از ایران رفت، تازه معلوم شد در سیاه چال هایش چه می گذشت. پزشک احمدی دستگیر و محاکمه شد. دادگاه دیوان جنایی راًی خود را اعلام کرد. «به نظر دادگاه، بزه پزشک احمدی به شرح زیر است: قتل عمدی مرحوم فرخی و مرحوم جعفرقلی سردار اسعد، محرز و بنا به ماده صد و هفتاد قانون مجازات عمومی، محکوم به اعدام است.«
مردی که یک دوست نداشت
دیکتاتور که از ایران رفت، بهار مطبوعات آغاز شد. «مرد امروز» حاصل بهاری بود که هم محمد مسعود را به جامعه معرفی کرد و هم خسرو روزبه را. مسعود سال ۱۳۱۱ به تهران آمد و در یک چاپخانه مشغول به کار شد. کمی بعد شروع به نوشتن و در نشریاتی مانند آئینه ایران، قانون، تهران مصور و شفق سرخ با اسم «م ـ دهاتی» مقالاتی منتشر کرد. چنان شیفته روزنامه نگاری شد که به پاریس و بروکسل رفت و روزنامه نگاری خواند.
ده سال پس از روزی که به تهران آمده بود، امتیاز روزنامه «مرد امروز» را گرفت. روزنامه نگار جوان در دو جبهه می جنگید؛ با سر سپردگان لندن و گوش به فرمان-های مسکو. عمال انگلیس زیرک تر از آن بودند که با او عیان مبارزه کنند، اما رفیقان شوروی، این مقدار فراست نداشتند. وقتی مسعود به دلیل حمایت حزب توده از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی، به آنان تاخت، روزنامههای حزب او را مرتجع نامیدند.
انتشار خبر خرید یک پالتو پوست توسط اشرف، خواهر همزاد شاه در مرد امروز جنجال به راه انداخت. زیر عکس اشرف نوشته بود: «یک میلیون و پانصد هزار ریال، قیمت پالتو پوست شاهزاده والاتبار ماست که همیشه در تشویق از صنایع داخلی و حمایت از فقرا و بینوایان پیشقدم بودهاند» دو هفته از درج این خبر و عکس، نگذشته بود که مسعود در خیابان اکباتان، ترور شد. بازنده، دربار بود که به سرعت به قتل مسعود متهم شد. توده ای ها خوب نمدی از این کلاه ساختند و مسعود را به قهرمان مبارزه با سلطنت، ارتقای مقام دادند. روزنامه «مردم» ارگان حزب توده در سرمقاله خود نوشت: «حكومت ديكتاتوري بيست ساله نخستين اقدام خود را با ترور يكي از مدعيان جرايد آغاز نمود. قتل محمد مسعود اعلام خطري است براي تمام كساني كه از تجديد دوران ديكتاتوري گذشته وحشت دارند... اگر دولت در كشف ريشه هاي قوي اين جنايت سهل انگاري كند... آن وقت ملت ايران حق دارد مظنون شود... و تصور كند كه مقامات بالاتر در اين نقشه بي-باكانه و فجيع بي دخالت نيست». اما یک دهه بعد، وقتی خسرو روزبه دستگیر شد، اعتراف کرد که مسعود را او حذف کرده است. پیران آن روزگار، پوزخند زدند، چون به قول انور خامه ای: «آنچه مسلم است اينكه كمتر كسي اين ترور را به حزب توده نسبت مي داد. من نيز مانند بسياري از مردم آن را كار دربار مي-پنداشتم. علت اين حسن ظن چند چيز بود... از يك مشت تحصيل كرده اروپا ديده، بسيار بعيد مي نمود كه روزنامه نگاري را، آن هم به اين شكل فجيع به قتل برسانند.» روزبه اعتراف کرد: محمد مسعود از این جهت [ترور برای رد گم کردن] ایده آل بود، زیرا با انتشار روزنامه مرد امروز، تقریبا همه را با خود دشمن کرده بود.
زنجیر پار ه کردگان
سال 1332 خورشیدی از هر جهت سیاه بود. سلطان را نه روشنفکران و فرهیختگان و عالمان، که رجّالگان و اوباش برتخت نشاندند. صبح تا ظهری بیشتر طول نکشید کار کودتا و برپیچدن بساط آزادی. 92 نشریه حکم توقیف گرفتند و هرکس، «زبان درازی» کرده بود، گوشمالی شد تا حساب دست همه بیاید. دو نفر اما، چنان آتشی به جان دیکتاتور انداخته بودند که تا مرگ شان را نمی دید، آرام نمی گرفت؛ حسین فاطمی و امیرمختار کریم پور شیرازی.
حسین فاطمی دو جرم داشت؛ هم همکار مصدق بود و هم روزنامه نگار. آن دیگری اما فقط روزنامه نگار بود و دولت مرد هم نبود که محاکمه صوری اش لازم بنماید.
اگر مردم مرگ محمد مسعود را توطئه اشرف می دانستند، سؤالات امیرمختار کریم پور شیرازی در روزنامه شورش، شکی باقی نمی گذاشت که دربار او را از صحنه روزگار محو می کند: «مردم می گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت، دخالت کرده و با مقدرّات و حیثیّت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می گویند این پول هایی را که اشرف به نام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل و تراخُمی و بی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می گیرد به چه مصرفی می رساند؟ مردم می گویند چرا خواهر شاه در امور قضائیه و مقنّنه و اجرائیه این مملکت دخالت نامشروع می کند. چرا اشرف، خواهر شاه، دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلیِ جنایتکار و آدمکش اعتراض نموده و دستور تعویض بازپرس را می دهد؟» از پی درج این مقاله، نامه تهدیدآمیزی دریافت کرد که او را به سرنوشت مسعود تهدید کرده بود. امیرمختار پا پس نکشید و روز بعد، متن نامه را چاپ کرد. می گفت: «به قرآن مجيد سوگند ياد کرده ام که حقايق را بگويم و بنويسم، ولو اينکه به قيمت جانم تمام شود. من با خدای خويش عهد و پيمان محکمی بسته ام... چون من پرده هايی را بالا می-زنم که در زير آن هزارها خيانت، هزارها فساد و هزارها بدبختی و بيچارگی نهفته است... من جدا مصمم هستم که اين مبارزه سرسخت و آشتی ناپذير را تا سرحد مرگ شرافتمندانه سرخ که ايده آل و آرزوی ديرين من است، ديوانه وار دنبال کنم. من با وجدان خود قرار و مدارهايی گذاشته ام، من وظيفه دارم تمام لانه های زنبور را هرچقدر می خواهد خطرناک باشد، ويران کرده و مردم را از شر آنان آگاه سازم. من کاملا در طی انتشار اين سه شماره، شورش خطر را پيش-بينی و احساس می کنم و ناچار در مقدمه، شهادتين خود را ادا کرده ام.»
این ها آتش می زد به جان دیکتاتور و نوچگانش. بعید نبود که زیر لب گفته باشد، مرا آتش می زنی؟ آتش می زنمت. کودتا که پیروز شد، دیکتاتور و نوچگانش، زنجیر پاره کردند. باید تاوان بیست سال آزادی را از روزنامه نگاران می گرفتند. لشگر دو زرهی، زندان سران دولت ملی بود. دکتر مصدق، حسین فاطمی و کریم پور شیرازی از جمله کسانی بودند که زندان لشگر دو را تجربه کردند. سه شنبه آخر سال 32، زنجیر پاره کردگان دیکتاتور، برای جشن چهارشنبه سوری دنبال هیزم بودند. روزنامه نگارسوزی به نظرشان هم مفرح آمد و هم خوش آمد ارباب. امیرمختار را به بنزین آغشته کردند و او را آتش زدند. هرچه بلندتر فریاد می زد، قهقه سرمستان پیروزی بلندتر می شد. دیگر که امید به زنده ماندنش نماند، پیکرش را به بیمارستان رساندند. می گویند نیمه جان فریاد می زد: اشرف مرا کشت.
حسین فاطمی هم همین راه را پیمود، جز آن که برای ثبت در تاریخ به دادگاه هم رفت. دیکتاتور چنان حقیر بود که شعبانِ حالا دیگر تاج بخشش، به سراغ فاطمی دست بسته رفت و او را زد تا خنک شود دل ارباب و نوچگانش.
سرنوشت، روزنامه نگاران این مرزوبوم را به هم پیوند زده بود؛ سه سال قبل از دستگیری، وقتی برای بزرگداشت مسعود به ظهيرالدوله آمده بود، ترورشد. چند روز بعد در مقاله باختر امروز نوشت: «اين گلوله اينتليجنت سرويس بر پايداری و استقامت من صد چندان افزود و مرا در راه خدمت به ميهن عزيزم، سرسختتر و آهنينتر و فداکارتر نمود... حريف میداند که چاکران و غلامان درگاه او در همهجا نفوذ و ريشه دارند، میداند که فکر منظم و برنامه اساسی برای امور اقتصادی و مالی در حکومتهای ما هيچوقت وجود نداشته است... الآن يک سال از تاريخ ملیشدن صنعت نفت میگذرد. حکومت دکتر مصدق تمامی مقاومتهايی را که ميسّر بوده، برای مقابله با فشار اقتصادی دشمن بهکار برده است، ولی به عقيده من اين اقدامات موقتی و بیاثر و تقريبا صورت دفاع روزانه را داشته است. من نمیدانم دولت چرا میترسد از اينکه به مردم بگويد در يک جنگ بزرگ مرگ و زندگی وارد شدهايم؟ چرا وحشت دارد از اين که صاف و صريح ملت را باخبر کند.» عملیات آژاکس باید از او هم انتقام می گرفت.
پس از محاکمه، سحرگاه 19 آبان سال 33، تیمور بختیار فرماندار نظامی به همراه آزموده، دادستان ارتش به زندان رفتند. آزموده خطاب به فاطمی گفت: اگر وصیتی دارید بفرمایید. شما که مکرر می گفتید از مرگ، ابایی ندارم و مرگ حق است. فاطمی جواب داد: آری آقای آزموده مرگ حق است، آن هم مرگ به چنین پر افتخاری. من می میرم که نسل جوان ایران از مرگ من عبرتی گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارد جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت نمایند. من درهای سفارت انگلیس را بستم، غافل از آنکه تا دربار هست، انگلیس سفارت لازم ندارد.
قبل از اجرای حکم هم به آزموده گفت: آقای آزموده، مرگ بر دو قسم است؛ مرگ در رختخواب ناز... مرگ در راه شرف و افتخار و من خدا را شکر می کنم که که در راه مبارزه با فساد شهید می شوم... حسین فاطمی، سردبیر باختر امروز و وزیرخارجه دولت مصدق تیرباران شد تا روزنامه نگاران ایرانی، همه نوع مرگ را تجربه کرده باشند.
***
به این سیاهه چندین و چند اسم دیگر می توان افزود. اینان مشهورترین روزنامه نگارانی اند که جان بر سر قلم نهادند و تاوان روشنگری پرداختند. روزنامه نگاران را سودای این پیام نبود، اما دیکتاتور پیام داد که چکامه آزادی را با خون باید سرود.
در 9 ماه گذشته، پول ملی حدود 40درصد از ارزش خود را از دست داده و به عبارتی قدرت خرید هر ایرانی در بازار جهانی نزدیک به نصف شده است.
اینجاست که باید گفت: کلاه تان را بالا تر بگذارید آقایان، بالاتر از هر بلندبالایی...
یادداشتی به مناسبت دوسالگی نسیم بیداری:
شاید از شگفتی های این کشور، یکی هم این باشد که برای دست اندرکاران یک نشریه، بیشتر از هر چیز عمر دو ساله اشان شگفت انگیز باشد. اما نسیم بیداری برای من غیر از عمر بلندی که یافت، شگفتی های دیگری هم داشت و احتمالا خواهد داشت. می-خواهم کمی بی تعارف، از شگفتی هایی بگویم که در دوسال گذشته شاهدش بودم:
1- نسیم در فضای مشوش بعد از انتخابات 88 و در آستانه زمستان آن سال منتشر شد. مطالب نسیم بیداری گرچه ساختارشکنانه نبود، اما در آن فضا هم جسارت و جرات می خواست. بعد از دو سال هنوز عده ای از سیاست مداران و فعالان سیاسی معترض به فضای بسته سیاسی و فرهنگی و اجتماعی، می گویند نسیم بیداری را ندیده اند. به این فهرست اضافه کنید فعالان سیاسی را که چندین و چند مرتبه با ما گفت وگو کرده اند و باز هم نسیم در خاطرشان نیست.
2- عده ای از همکاران مان که نامدارتر و پرسابقه ترند، همانان که خاتمی را بی عمل و موسوی را تندرو می دانستند، در گعده-های خصوصی و نیمه خصوصی خود، نسیم را به عمل هیجانی و دور از تعقل موصوف می کنند. حامیان پیدا و پنهان شان نیز، که روزی می خواستند با کمک به انتشار نسیم بیداری خدمت دیگری به فرهنگ را در کارنامه اشان ثبت کند، می-گویند تاکنون نسیم بیداری را ندیده اند.
3- «...بنا ندارند سکوت شان را بشکنند»، «...صلاح نمی دانند حرفی بزنند» «...تمایل ندارند فعلا موضع گیری کنند» و... نظیر چنین جملاتی را بارها در پاسخ به درخواست های مصاحبه و یادداشت شنیده ایم. این البته از حقوق شهروندی است که هر وقت مایل بودی سخن بگویی و هر وقت تمایل داشتی، سکوت کنی. اما سکوت (و سخن گفتن) آنجا خطرناک می شود که تنه به تنه توهم بزند. توهم اینکه «شکستن سکوت» طوفانی به راه خواهد انداخت و مناسبات سیاسی کشور را تغییر خواهد داد. شگفت انگیز است که برخی سیاسیون کشور گمان می کنند مردم منتظرند که آنان روزه سکوتشان را افطار کنند.
4- واکنش مخاطبین اما از همه موارد گفته شده شگفت انگیزتر است؛ شاید باورش مشکل باشد که در دهدشت کهکیلویه و بویراحمد، بالاترین درصد فروش را داریم یا مخاطبی از روستای ذوالفقار ایلام که با ارسال نامه ای همراه با 2000 تومان، گفته بود بضاعتش برای بقای نشریه مورد علاقه اش همین مقدار است. تک وتوک مخاطبی در ینگه دنیا و بی شمار مخاطب در اهواز و زاهدان و بوشهر. و شگفت انگیزتر این که هنوز از رفتارهای مخاطبین شگفت زده می شویم. «غیرقابل پیش بینی بودن ملت ایران» را به تمامی در این دو سال دریافته ایم!
5- دست آخر این که تجربه نسیم بیداری برای من ذخیره عمر است؛ تجربه ای بلندتر از دو سال و به ارزش شاید چنددهه. تجربه ای که امکان شناخت روشنفکران، سیاسیون، مردم و مسئولین را به بهترین شکل در اختیارم گذاشت. به احترام همه این شگفتی ها و شگفت زدگی ها، تمام قد می ایستم و کلاه از سر برمی دارم.
یادداشتم در شماره 20 نسیم بیداری:
چرا و چگونه حیات اصولگرایان به جریان انحرافی گره خورده است؟
اگر دقت کرده باشید، به محض آن که خبر ناگواری در کشور منتشر می شود، صداوسیما بلافاصله شاهد از غیب می آورد و با انتشار خبر و گزارش های متعدد نشان می دهد که این حوادث مختص ایران که نیست هیچ، در همه جای دنیا خیلی بیشتر و شدیدتر اتفاق می افتد. برای مثال وقتی خبر سقوط یک هواپیمای خطوط داخلی منتشر می شود، صدر و ذیل خبرهای خارجی پر می شود از سقوط پاراگرایدر و هواپیمای تک موتوره و کایت و بالگرد و... یا وقتی خبر وقوع تجاوز در خمینی شهر منتشر شد، ناگاه گزارش هایی از شبکه های مختلف صداوسیما پخش شد که نشان می داد در متروی پاریس و خیابان های لندن و کوچه پس کوچه های نیویورک، روزی نیست که زنان مورد اذیت و آزار قرار نگیرند.
باز اگر دقت کرده باشید، در چند هفته اخیر و تا قبل از سقوط قطعی قذافی، مسئولین صداوسیما چنان نگران سهامداران وال-استریت و بورس لندن و پاریس و برلین بودند که در صدر اخبار خارجی و گاه در صدر کل خبرها، گزارش هایی از سقوط رتبه اعتباری آمریکا، اختلاف نظرهای اقتصادی کنگره و دولت اوباما، کاهش شاخص های بورس لندن و افزایش تورم در منطقه یورو پخش می کردند. خبرنگاران چالاک و باذکاوت سازمان، حتی با مردم بیچاره آمریکایی و اروپایی گفت وگو می کردند و صدای مظلومیت آنان را به گوش ما می رساندند.
به قرینه سیاست های خبری سازمان صداوسیما، می توان گفت اوضاع اقتصادی کشور آن چنان خراب است که مسئولین تصمیم گرفته اند با حذف خبر داخلی (همان طور که در خبر تجاوز عمل شد)، شاهد از غیب بیاورند که اوضاع نابسامان و به هم ریخته اقتصاد مختص ایران نیست و غرب هم با بحران دست به گریبان است.
اما اگر صداوسیما، به عنوان رسانه ای اصولگرا با همه ملاحظاتش، چنین افکار عمومی را از اوضاع اقتصاد جهان آگاه می کند، سیاسیون اصولگرا ترجیح می دهند برای منحرف کردن افکار عمومی از سیاست های اقتصادی شان، «جریان انحرافی» را طرح کنند. این نام اتفاقا بامسما و برازنده است؛ نه از آن جهت که نشان می دهد جریانی در دل دولت دارند آن را از آرمان ها و اهدافش دور می کنند (که شاید باشند)، بل از این جهت که فرصت خوبی برای اصولگرایان است تا تقصیرها را به گردن یک گروه بی شناسنامه و بی هویت بیاندازند. نگاهی به مواضع اقتصادی و سیاسی اصولگرایان در 8 سال گذشته، به خوبی نشان می دهد که چرا آنان ناگزیرند به جریان انحرافی متوسل شوند.
وعده هایی که می دادند
شهریور 83 تمام نشده بود که مردم از رادیومجلس و از زبان غلامرضا مصباحى مقدم شنیدند: «همان طور كه نمايندگان محترم مستحضرند مسأله بودجه سال 1384 ديگر كم كم در دست تنظيم قرار مى گيرد. اگر بنا باشد در سال 1384 مردم يك بار ديگر با موج افزايش قيمت هاى كالاهاى دولتى به ويژه حامل هاى انرژى روبه رو شوند، تصور من اين است كه طاقت شان تمام مى شود واقعاً اين انتظار را داشته اند كه مجلس هفتم، بتواند گراني ها را مهار كند و آن چه كه گراني ها را به طور عمده مهار مى كند نقشى است كه دولت در افزايش قيمت ها به ويژه حامل هاى انرژى دارد. شما مى دانيد به بهانه افزايش 10درصد، 15درصد، گاهى بيشتر قيمت بنزين، اول سال همه چيز افزايش قيمت پيدا مى كند و بهانه هم اين است كه آقا! بنزين گران شد! خوب، متعاقب اين مى-بينند كه دولت، برق را هم گران كرد، تلفن را هم گران كرد، هزينه پست را هم گران كرد، آب را هم گران كرد. حالا متأسفانه اخيراً نان را هم گران كرد، دارو را هم گران كرد، هواپيما را هم 30درصد گران كرد. حالا مى گوييم مصرف كننده هواپيما مثلًا خانواده هاى متوسط به بالا هستند. اما نان چه؟ به نظرم مى آيد فوريت اين طرح از اين باب ضرورت دارد كه اگر اندكى تأخير شود، دولت بودجه پيشنهادى خودش را براى سال 1384 خواهد بست. اما اگر ما اين مسأله را جلوتر به تصويب برسانيم، دولت مى داند در چارچوب اين مصوبه بايد بودجه سال 1384 را بياورد.» (1) اکثر نمایندگان مجلس با این طرح موافق بودند. دولت خاتمی باید ملزم به «عدم افزایش قیمت کالاها و خدمات دولتی» می شد. هرچه پایان سال 83 نزدیک تر می شد، بحث از تثبیت قیمت ها در مجلس افزایش می یافت، احتمالا به دودلیل؛ نزدیک شدن زمان ارائه بودجه و در پیش بودن انتخابات ریاست جمهوری. چنین بود که محمدمهدی مفتح گفت: «اگر ما تنها بياييم و بخواهيم با افزايش قيمت و با مكانيزم قيمت مصرف بنزين را كنترل بكنيم در حقيقت بدون توجه به بقيه عوامل بوده است... وقتى كه ما هر سال در بودجه، افزايش قيمت هايى را شاهد هستيم خصوصاً بنزين كه تأثير تورمى شديدى را دارد ما درحقيقت يك تورم برنامه ريزى شده را بطور ساليانه داريم به جامعه پيام مى دهيم و تحميل مى كنيم... مطلب سوم تورم محاسباتى ناشى از افزايش قيمت بنزين است و آخرين مطلب اين كه تورم ناشى از افزايش نقدينگى حاصل از اين در رابطه با افزايش هزينه دولت. دولت بزرگترين مصرف كننده در رابطه با مصرف بنزين است و در بقيه كالاها هم همين طور. وقتى كه هزينه هاى دولت افزايش پيدا بكند، درحقيقت اين افزايش نقدينگى ناشى از اين باعث تورم تحميلى فراوانى بر جامعه خواهد شد...» در همان جلسه البته نورالدین پیرموذن تذکر داد: «اگر واقعاً حق اين است و مى خواهيد كه اين قيمت ثابت بماند، اين پنج ساله بايستى باشد چون اين هم آثار اقتصادى، هم اجتماعى و هم سياسى دارد. چون اين را فقط براى سال بعد گذاشته اند، اين بيشتر خوراك تغذيه اى براى انتخابات سال بعد خواهد بود.» اما حدادعادل از کرسی ریاست پارلمان پاسخ داد: «اين چه تهمتى يا نسبتى است كه شما به نمايندگان مى دهيد كه براى مقاصد انتخاباتى دارند اين كار را مى كنند. شما بحث فنى بكنيد، بگوييد حالا اين طور است يا اين طور نيست. به هرحال من تذكر شما را وارد نمى دانم.»(2)
احمد توکلی، رئیس مرکز پژوهش های مجلس نیز در دفاع از گران نشدن 10درصدی قیمت بنزین، چنین استدلال می کرد: «كالاهاى دولتى مخصوصاً بنزين نمادين هستند و اثر شديدى در انتظارات تورمى دارند. شما توجه داريد كه هرسال اول سال كالاهاى زيادى بدون هيچ ارتباط مستقيمى با بنزين تحت تأثير همين آثار روانى افزايش قيمت پيدا مى كنند. وقتى اين قيمت ها الان اعلام مى شود كه براى سال بعد تثبيت مى شود، همان طوركه گفته شد تورم برنامه ريزى شده هم كنترل مى شود... ماده3 دولت را ملزم مى كند كه بيايد قيمت سوخت هاى اصلى مثل بنزين را از سال 84 به قيمت هاى منطقه اى خليج فارس تعيين كند يعنى بنزين ليترى 350تومان بشود. ضمناً دولت را ملزم مى كند كه از درآمدهايى كه از اين طريق به دست مى آورد كارهايى را صورت بدهد... آثار تورمى ماده 3 فعلى كه ما مى خواهيم عوض شود، خيلى تكان دهنده است.»
رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس هفتم، که وزیر اقتصاد دولت نهم شد، می گفت: «امروزه تجربه جهانى در عرصه اقتصاد نشان مى دهد هيچ كشورى بدون مهار تورم نتوانسته است به مراحل بالاى پيشرفت اقتصادى دست يابد. براى افزايش سرمايه گذارى و توليد و درنتيجه افزايش فرصت هاى شغلى هر كشورى ملزم به كاهش تورم است... بررسى ريشه هاى تورم در اقتصاد ايران نشان مى دهد كه كسر بودجه دولت علت العلل بالابودن تورم در ايران است... حتى در سال هاى اخير كه شرايط قيمت جهانى نفت مساعد بوده و طى دهه هاى اخير هيچ گاه درآمد نفتى دولت بدين حد نبوده، اما در شرايطى كه امكان نقد كردن سريع اين درآمدها وجود نداشته، متوسط رشد نقدينگى كشور در چهار سال گذشته به حدود 30درصد رسيده است و به خوبى روشن است كه افزايش نقدينگى در اين حد ارمغان ديگرى جز تورم بالا ندارد...»
چرخ روزگار اما چرخید و محمود احمدی نژاد از اردوگاه اصولگرایان بر کرسی ریاست جمهور نشست تا جناح راست دهه شصت و محافظه کاران دهه هفتاد و اصولگرایان دهه هشتاد، هم پارلمان های شهر را در اختیار داشته باشند، هم پارلمان کشور را متعلق به خود ببینند و هم دولت را در قبضه. شاید داوود دانش جعفری مانند دیگر همکاران و هم رشته هایش، احمد توکلی و محمد خوش-چهره و الیاس نادران باور نمی کرد که چندی بعد باید سکان اقتصاد ایران را در دست بگیرد، با درآمد نفتی که هر روز بیشتر می-شد. طرفه حکایتی است که همانان که روزی تثبیت قیمت ها را به مردم «عیدی» داده بودند، از «تورم و افزایش نقدینگی» می-نالیدند و نگران «له شدن اقشار آسیب پذیر» بودند، چندی بعد به دولت اجازه دادند بنزین را نه 10درصد که 400درصد گران کند؛ قرار بود با هدفمندکردن یارانه ها، ایران گلستان شود و همه طعم عدالت را بچشند. این هدف، در سال 84 خلاصه شد در شعار «آوردن پول نفت بر سر سفره های مردم» تا احمدی نژاد از بهشت به پاستور برود.
رئیس جمهور جدید نیز می دانست چه باید بگوید تا هم چنان بر موج محبوبیت سوار باشد. او وعده قطع کردن دست های پنهان از بیت المال داد، به بانک ها عتاب و خطاب کرد، نرخ سود بانکی را با فشار کاهش داد و چندی پس از انفجار قیمت مسکن، به دوربین ها چشم دوخت و گفت با سیاست های دولت، قیمت زمین از قیمت ملک خارج شد!
به عنوان مشت نمونه خروار، فقط چند وعده از رئیس جمهور در باب اثرات درخشان هدفمندکردن یارانه ها را بخوانید: «بدانيد كه هدف دولت اين است كه در راستاي اجراي اين قانون نه تنها كوچكترين مشكلي در زندگي عمومي مردم به وجود نيايد، بلكه از همان روز اول اجراي اين قانون به لطف خداوند بهبود وضعيت در زندگي آحاد مردم آغاز شود و وضعيت مردم بهبود پيدا كند.»(3) «در صورت اجرای درست هدفمند کردن یارانه ها، نرخ تورم به زیر 5درصد می رسد.» (4) «اگر ابرازهای قانونی اجازه بدهند، در کوتاهترین زمان ممکن یارانه ها را بیش از دو برابر میکنم... با 5 سال صرفه جویی، ایران گلستان میشود... در پایان دولت دهم، یارانهها هدفمند شده، معضل مسکن و بیکاری حل شده و نظام های مالیاتی، بانکی و گمرکی نیز اصلاح شدهاند.»(5) «اگر یارانه ها هدفمند شود، حتما سفر بیشتر می شود. چون بخشی از مردم که به دلیل عدم توانایی مالی الان نمی توانند سفر کنند با انجام این کار می توانند سفر کنند.» (6)
آن چه رخ داد
رشد روز افزون قیمت نفت در هشت سال گذشته، هم دلی و یک دستی فضای سیاسی کشور و بروز بحران در اقتصاد جهانی که قیمت کالاهای سرمایه ای را تا یک سوم نیز کاهش داد، فرصت طلایی اقتصاد ایران برای خروج از مدار توسعه نیافتگی بود. اما اگر هیچ کدام از این فرصت ها هم رخ نمی داد، برنامه چهارم توسعه و سند چشم انداز، دولت را موظف می کرد با همان نفت بیست سی دلاری، تورم را یک رقمی کند و نرخ رشد را به سالانه 8درصد برساند.
تغييرات چند متغيرهاي اقتصادي در ساله اخير
|
89-84 |
83-1376 |
|
|
بیش از 400 میلیارد دلار
|
7/172 میليارد دلار
|
ارزش صادرات نفت |
|
8/65 ميليارد دلار |
6/21 ميليارد دلار |
متوسط صادرات سالانه نفت |
|
بیش از 200 میلیارد دلار |
8/164 ميليارد دلار |
ارزش كل واردات |
|
بیش از 50 میلیارد دلار |
6/20 ميليارد دلار |
متوسط سالانه واردات |
|
1/42- ميليارد دلار |
7/17- ميليارد دلار |
متوسط سالانه كسري تراز جاري غيرنفتي |
|
8/4 درصد |
7/8 درصد |
متوسط رشد سرمايهگذاري |
مصارف ارزي: (ميليارد دلار)
|
سال |
84 |
85 |
86 |
87 |
88 |
89 |
|
قانون برنامه چهارم |
2/15 |
5/15 |
1/16 |
17 |
- |
- |
|
عملكرد بودجه |
6/44 |
45 |
79 |
80 |
- |
- |
*منبع: گزارشهای رسمی بانک مرکزی و مرکز آمار ایران
آنچه در جداول فوق مشاهده می شود، نه ناشی از تنبلی در روزآمدن کردن اعداد ارقام که ناشی از رویه دولت در عدم انتشار آمارهاست؛ در حالی که سازمان های بین المللی، که در ادبیات رایج اصولگرایان صهیونیستی خوانده می شوند، به آمار و اعداد و ارقام اقتصاد ایران دسترسی دارند، پژوهش گران ایرانی امکان بهره برداری از آن را ندارند و باید منتظر کرم مرکز آمار یا بانک مرکزی بمانند.
اما اگر آمار، عددهایی بی معنی به شمار آید (که معمولا می آید!)، شاید عملکرد اقتصاد ایران از زبان نمایندگان و مرکز پژوهش های مجلس را نتوان به راحتی منکر شد. در گزارش اخیر مرکز پژوهش های مجلس درباره نرخ آمار اشتغال آمده است: «نميتوان پذيرفت كه با نرخ رشد حدود 6 درصد طي سالهاي اوليه برنامه چهارم سالانه حدود 765 هزار شغل ايجاد شده باشد، ولي با نرخ رشد یک درصد، یک ميليون و 600 هزار شغل ايجاد شده باشد. به بيان ديگر، با نرخ رشد در حدود يك هفتم دوره قبل، 2/2 برابر شغل ايجاد شود و از اين منظر، ادعاي ايجاد 6/1 ميليون فرصت شغلي در سال 1389 و برنامه براي ايجاد 5/2 ميليون فرصت شغلي در سال 1390 مورد ترديد جدي قرار دارد.» در همین گزارش می خوانیم: «خودداري مركز آمار ايران و بانك مركزي از ارائه به موقع ارقام مربوط به آمارگيريها و برآوردهاي نرخ رشد توليد ناخالص داخلي و نرخ بيكاري نکته مهمی است، زيرا نزديك به سه سال است كه برخي آمار و ارقام كليدي اقتصادي، ارائه نشده است. همين امر خلاف، سبب شده است كه بعضي از مقامات اجرايي با ارائه ارقام بدون استناد مراجع رسمي فوقالذكر، وضع موجود را موفق جلوه بدهند.»7
گزارش دیگری از این مرکز می گوید: «فضاي كسب وكار در ايران نسبت به ساير كشورها، از شرايط بسيار نامطلوبي برخوردار است. به طور مثال بر مبناي شاخص انجام كسب وكار بانك جهاني براي سال 2010، ايران، در ميان 187 كشور رتبه 137 را كسب كرده است. البته در ساير رتبه بندي هايي كه بر مبناي شاخص هاي مشابهي انجام گرفته نيز جايگاه ايران رضايت بخش نيست.»8
از این دست گزارش ها و سخنان زیاد است و این همه بدان معناست که وضعیت اقتصادی کشور مطلوب نیست. حال اگر اوضاع نامساعد اقتصادی را در کنار فضای مشوش سیاسی بگذاریم، فضای ذهنی اصولگرایان برای مان کاملا روشن می شود؛ آنان که همه تخم مرغ هایشان را در سبد احمدی نژاد گذاشتند، بعد از شش سال خود را بازنده حس می کنند چون دولت اصولگرای دهم نه کارنامه درخشانی در اقتصاد دارد، نه سیاست های روشنی برای آینده. اصولگرایان دولتی برساخته اند که از تعاملش با روحانیت راضی نیستند، نگاه فرهنگی اش را نمی پسندند و حتی به منافع جناحی که از آن برخاسته، بی اعتناست. در این فضا، چاره ای جز تراشیدن «جریان انحرافی» برای احاله قصورها و ناکارآمدی ها و نارسایی ها نیست.
1- جلسه بیست ونهم، 29 شهریور 83
2- جلسه شصت ویکم، 2 دی 83
3- رجانیوز، کد 64573
4- الف، کد 62868
5- گفت وگوی تلویزیونی رئیس جمهور با مردم، 28 آذر 89
6- خبرآنلاین، کد 50324
7- دنیای اقتصاد، 23مرداد90
8- www.fararu.com/getiyuaw.t1azq2bcct.html
در نیمه دوم دهه هفتاد شمسی، تقریبا در همه محافل سیاسی و فرهنگی و حتی جمع های خانوادگی، پچ پچه ها درباره هوشمندی نظام جمهوری اسلامی بود. هر دو نفری که می خواستند سر بحث باز نشود، سر در گریبان هم می بردند و می گفتند نظام چه هوشمندانه و چه ظریف، شکاف بین دولت و ملت را ترمیم کرد و بر سرمایه اجتماعی اش افزود. این نجواها حتی در میان کسانی که هیچ علاقه و اعتقادی به گفتمان انقلاب و جمهوری اسلامی هم نداشتند، رواج داشت.
این روزها هم تقریبا هیچ جمعی نیست که در آن از فاصله زیاد مردم و مسئولان، از شکاف بین حاکمیت و مردم و از امتناع مفاهمه حرف زده نشود. این وضعیت، خاص هواداران یک حزب و طرفداران یک جناح نیست؛ هر کسی که کمی دغدغه اجتماعی دارد نگران است. وضعیت فعلی خوب ارزیابی نمی کنند؛ برخی با نیشخند، اوضاع را تحلیل می کنند؛ نیشخندی که چون نیشتری بر جان معتقدان انقلاب می نشیند.
در این معرکه، اینان از همه مظلوم ترند؛ نه زبانی دارند برای دفاع و دلی برای هم دلی با طعن زنندگان. می سوزند که به هیچ لنگری نمی توانند تکیه کنند. اصولی نمانده که به مدعیان، نشانش دهند و بگویند راه روشن است.
شاید همه چیز از خیلی قبل شروع شده بود، اما برای نسل من، متولدین سال های نخست پیروزی انقلاب، شب آن مناظره کذایی تعیین کننده بود. ناگهان همه چیز از هاله قدسی درآمد؛ درآمد و این خوب بود اگر نقد می شد تا برای آیندگان درسی باشد. همه چیز از هاله قدسی درآمد و به حضیض افشاگری افتاد. از آن شب انگار قبح همه چیز شکست و آبروها ارزان شد، اگر از قبل هم چنین بود، آن شب عیان شد و چون منی هم فهمید برای عقب نماندن از قافله، می توان گفت و گفت و گفت.
در این معرکه، معتقدان انقلاب از همه مظلوم ترند؛ دیگر نمی توانند از دوران درخشان ابتدای انقلاب بگویند که درخششی نگذاشته اند. دیگر نمی توانند از عظمت جایگاه مرجعیت شیعه بگویند و از عزت روحانیت، که همه را به ثمن بخس فروخته اند. دیگر نمی توانند از شهدا و راه شان بگویند که انان هم منزلت پیشین را ندارند.
مریدان امام و معتقدان به گفتمان انقلاب اسلامی، روزهای سختی را می گذرانند؛ فرزندان شان طلبکارانه اوضاع فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را به رخ شان می کشند و ازشان جواب می خواهند؛ با گردن کج از لزوم اصلاح رویه ها می گویند. اما باید سکوت کنند وقتی ازشان بپرسند به اتکا کدامین شعار و با کدامین زبان، باید جوانان رمیده را بازگرداند.
دین داران را درد مضاعف است؛ دیگر ابایی نیست از بستن ناسره به پای اعتقادات و ترویج خرافه. دیگر مطهری و شریعتی و بهشتی و بازرگان هم نیستند که دفاع بد از دین را مانع شوند. دردشان مضاعف می شود وقتی می بینند مبلغان رسمی دین، بی واهمه غلو می کنند، وقتی می بینند بی ترس، همه چیز با صدر اسلام مشابهت سازی می شود. وقتی، مداحان می شوند مبلغ دین و شاخص دین داری. وقتی اتحاد اعلام نشده تحجر و لاقیدی را می بینند و وقتی دیگر بیان شیرینی نیست برای توصیه به اخلاق و گوش شنوایی برای آن.
دین داران، مریدان امام و معتقدان به گفتمان انقلاب اسلامی، روزهای سختی را می گذرانند اما به یاد دارند که امام شان، ناامیدی را بزرگترین گناه خوانده است. روزهای سختی را می گذرانند اما اگر متحد شوند، شاید بتوانند آب رفته را به جوی بازگردانند. شاید هنوز وقت باشد برای دعوت از جوانان. شاید هنوز باشند کسانی که حرف شان خریدار داشته باشد...جریانی تلاش دارد به سرعت همه این فرصت ها را بسوزاند. پس تا اینان موفق نشده اند اعتبار و آبرو باقی مانده را هم به باد دهند، مومنین و بزرگان و دلسوزان ایران متحد شوید.
گفت و گو با رضا امیرخانی یکی از لذت بخش ترین کارهای چند سال اخیرم بود به دو دلیل؛ اینکه خودش مشتاق بود حرف های «جنس دیگر»ش را بزند و دوم اینکه زمینه سیاسی فرهنگی مجله، دستم را باز می گذاشت برای راحت حرف زدن. هرچه فکر کردم، دیدم برای پرونده عنوانی برازنده تر از «تویسنده نگران» نیست به این اعتبار: کیست این روزها که نگران نباشد؟ گرانی، نگرانمان کرده که سر ماه را به تهش برسانیم، اخبار حوادث بزرگ و کوچک نگران کوچه و خیابانمان کرده و خبرهای سیاسی، نگران آینده مان. اما نگرانی را به خودی خود فضیلتی نیست، آن چه به دغدغه ها فضیلت می دهد و به آدم ها مرتبت، عملی است که انجام می دهند برای کاستن از حجم نگرانی. کدام روشنفکری را می شناسید که این روزها نگران نباشد؟ اما چند روشنفکر می توان یافت که نگرانی هایش، وزنه پای خلاقیتش نشده باشد و حوصله کار کردن داشته باشد؟ چند نفر حاضرند در فضای چنین پرغبار، از «حقایق مکتوم» بگویند؟ پاسخ به این سئوالات، قطعا جواب بلندبالایی ندارد. در فهرست کوتاهی هم که تهیه می شود، حتما یکی از نام ها، رضا امیرخانی خواهد بود. باید از این جهت او را ستود که بی ملاحظه، هرگاه نگران شده دست به قلم برده و نوشته؛ حتی در سال 88، حتی در سال 89 و حتی در سال 90. امیرخانی نویسنده نگران نسل انقلاب است.
بعد هم در مقدمه گفت و گو با او نوشتم: «همین ابتدا بگویم که اگر مشتاق یک گفت وگوی ادبی هستید، این متن را نخوانید. گفت وگو یا بهتر بگویم این گپ، از نویسندگی و دغدغه های نوشتن شروع شد، با جریان های ادبی پیش و پس از انقلاب ادامه یافت و به تاثیر فضای سیاسی بر کار نوشتن منتهی شد. بهانه گفت وگو کتاب آخر امیرخانی، سفرنامه افغانستانش بود و طبیعی بود که وارد بحث شخصیت پردازی و منطق روایی داستان نشویم. نگران بودم که نویسنده، آن هم در این شرایط سیاسی، حاضر است از دنیای ادبیات خارج شود و از تاثیر یاس بر نوشتن بگوید یا نه؟ اما امیرخانی را مشتاق یافتم. قرار گذاشتیم من بی واهمه بپرسم و او بدون ملاحظه جواب دهد، بعد حک و اصلاح کنیم. نیمی از قرارمان اما عملی شد؛ من بدون واهمه و او بدون ملاحظه وارد بحث شدیم. بعد من دلم نیامد چیزی را حذف کنم و او نخواست خود را سانسور کند. حاصل به نظر ما که جذاب شده است.»
بازتاب های این مصاحبه را می توانید + و + و + و + و + ببینید.

شماره ۱۸ نسیم بیداری، پرونده ای درباره صداوسیما کار کرده که این یادداشت را برایش نوشتم:
چرا و چگونه، اکثر نخبگان این کشور، دوشنبه شبها از همه اشتغالات دست میکشند تا اخبار و رویدادها و جاروجنجالهای یکهفته فوتبال را از قاب برنامه نود به تماشا بنشینند؟ چگونه حتی آنانی که عدم تماشای تلویزیون ایران را افتخار میدانند با شور و شوق اتفاقات برنامه را برای هم تعریف میکنند؟ آیا فوتبال دغدغه مشترک نخبگان این کشور است؟ آیا نود جادویی دارد که سایر برنامههای تلویزیون ورد آن را بلد نیستند یا قضیه چیز دیگریست؟
سئوال اساسی این است که مسئولان سیما چگونه رضایت دادهاند که مجری یک برنامه تلویزیونی، بیواهمه، از صدر تا ذیل موضوع را واکاوی کند و مدیران را به صلابه نقد بکشد؟ صداوسیمایی که همهجا محافظهکار است و مراقب که گرد نارضایتی بر چهره مدیران نشیند، چگونه در مورد فوتبال چنین مواضع رادیکالی دارد؟
پاسخ به این سئوالات فراست ویژهای نمیطلبد. نود برای بینندگان تلویزیون ایران، اتفاق ویژهای است؛ ما با چشمهای گردشده میبینیم مجری هوشمند برنامه چگونه بدون لکنت، مدیران را به چالش میکشد، با آنان بحث میکند، تناقضاتشان را نشان میدهد و بعد هم چشم به ما میدوزد و میگوید قضاوت کنید! ما سرحال میآییم وقتی میبینیم فوتبالیست یا مربی یا مدیر پرمدعایی مجبور است مجری را عادلخان عادلخان خطاب کند تا ضمن یادآوری صمیمیت با او، مانع سئوالات سخت شود. در تصور ما نمیگنجد که یک برنامه تلویویزیونی، عالیترین سطوح مدیریت کشور را به دلیل تصمیم انتقال تیمها صریحا نقد کند و این کار را اشتباه بداند، پس باید هم متعجب شویم که مدیران انعطافناپذیر، ناگزیر از لغو تصمیمات خود میشوند.
نخبگان هم اما دلایلی دارند برای تماشای نود. آنان فوتبال را مدل کوچکشده کشور میدانند و وقتی نحوه اداره فوتبال را میبینند میتوانند حدس بزنند سازمان تربیتبدنی و بعد کشور چگونه اداره میشود. چه نسبتی بین فهم و درک و سواد و سطح برخورداری برقرار است، دغدغههای مردم چیست و هیجانات خود را چگونه بروز میدهند و...
وقتی ارسال و دریافت یک فکس به مشکلی برای فوتبال ایران بدل میشود، یا مدیران قبلی حاضر نیستند اسناد را در اختیار جانشینان خود قرار دهند یا در انتخاب سرمربی تیمملی از رمل و اسطرلاب استفاده میشود یا مربیان درصدد باطل کردن سحر بازیکنان برمیآیند، نخبگان نسبتی با دنیای بزرگتر برقرار میکنند و متوجه میشوند که کشور چگونه اداره میشود.
تلویزیون هم دلایل قانعکنندهای برای بخش نود دارد. سیما چک سفیدامضایی به عادل فردوسیپور داده برای نقد فوتبال و اهالی آن چون خیالش راحت است این چک امکان برگشت خوردن ندارد. بدترین اتفاقات ممکن در برنامه نود را در نظر بگیرید و به یاد آورید که هیچ اتفاقی نیافتاده است. دادکان میهمان برنامه زنده نود بود و ضمن حمله به مدیران فدراسیون، افتخار خود را مدیریت در زمان خاتمی دانست. در برنامه دیگری، معلوم شد کلمنته به دلیل مخالفت رئیسجمهور از مربیگری بازمانده. در برنامه دیگر، نمایندهای که از پاسخ ناتوان بود، مجری را به سست اعتقادی و مخالفت با نظام متهم کرد و... حاصل همه این اتفاقات چه بوده؟ آیا مناسبات اداری تغییری کرده یا مسئولان پاسخگو تر شدهاند؟
قصدم این نیست که بگویم نود بیخاصیت است که این بیانصافیست. نود، یک تنه سطح فوتبال ایران را بالا کشیده، بازیکنان و مربیان و حتی مدیران را در چارچوب قرار داده، داوری را ارتقا بخشیده و حتی به سطوح بالاتر مدیران ورزشی هم پیام داده که حداقل برای تصمیمات خود، توجیهی بتراشند. اما فراموش نکنیم که همه اینها در حوزه فوتبال است و فوتبال، حداقل در شرایط ما، یکی از صد اولویت نخستمان برای پیشرفت و توسعه و سامان یافتن نیست.
مدیران سیما هم این نکته را خوب دریافتهاند. آنان میدانند با پخش برنامه نود، بیننده ایرانی را ارضا میشود، میتوانند ژست نقد صریح بگیرند و البته در بدترین حالت هم به جایی برنمیخورد و مشکلی پیش نمیآید.
در عرصه فرهنگ ورشکستهایم. فرهنگ را به معنای عام آن بگیرید و به گوشه گوشه جامعه خود نگاه نکنید تا ببینید این گزاره نه از برج عاج روشنفکریست و نه از سر پز مخالفخوانی. صفحات حوادث روزنامهها را ببینید، نگاهی به خیابانهای شهر بیاندازید و یا چند دقیقه در محصولات فرهنگی، به عنوان آینه دروننمای جامعه نگاه کنید تا باور کنید که ورشکستهایم. بیانصافی است اما اگر بخواهیم همه این مصیبت را از ناحیه دولت بدانیم و سوتزنان، خود را منتقد این وضعیت نشان دهیم. یک گوشه را با هم ببینیم تا معلوم شود ما هم مقصریم.
موسم نمایشگاه کتاب که میرسد، ناگهان تب خریدن و خواندن کتاب بالا میگیرد. اما این روزها نویسندگان سرخوردهاند، ناشران سرگردانند و مخاطبین سرگرم هرچیزی غیر از کتاب. چرا؟ شاید بتوان از سه منظر جواب این سئوال را پیدا کرد.
1- من یک دانشجو هستم؛ مخاطب بالفعل کتاب. در تمام 12 سال تحصیل در مدرسه، هیچ تک درسی نخواندهام که مرا به مطالعه ترغیب کند. «من یار مهربانم» لابد قرار بود ذخیرهای باشد برای یک عمر انس و الفت با کتاب، اما چنین نشد. حالا هم که دانشجو شدهام هیچ دلیلی برای کتاب خواندن ندارم. شاید تقصیر از نظام پاداشدهی معیوبی باشد که هر چه با سواد تر باشی، بیشتر لقب «خرخون»، «سوسول» و «روشنفکر» میگیری.
از این القاب هراسی ندارم؛ میخواهم کتاب بخوانم. پدر اما میگوید «فکر نان باش که خربزه آب است». مادر، پسر فلان همسایه را سرکوفت میکند که «او هم دانشجوست، تو هم دانشجو. ببین چه سر و وضعی دارد؟» و من حوصله ندارم بگویم این همه دک و پز، مال روزهای «پرزنت» است و پشتش هیچ نیست.
از این سرکوفتها هراسی ندارم؛ میخواهم کتاب بخوانم. سری به انقلاب میزنم که چند کتاب بخرم. در قفسهها چشم میچرخانم و جز «جمعآوری» کمتر عنوانی میبینم که تالیف باشد. تازه همین کتابسازی هم قاعده ندارد و ظاهرا قرار بوده فقط اسمهای دهن پرکن روی جلد بروند. پرس و جو میکنم و عاقبت میفهمم کتاب نابی توسط یک نویسنده ایرانی تالیف شده است؛ تازه اول مشکل است، هیچ فروشگاهی آن را ندارد و عاقبت یکی میگوید کتاب مورد نظرت بد توزیع شده و بعید است پیدایش کنی، مگر دست به دامن «دادزن»ها شوی! از کتابهای جدی میگذرم و میخواهم رمان بخرم. باورم نمیشود که رمان 300 صفحهای یکی از بزرگترین نویسندگان جهان، در 180 صفحه ترجمه و چاپ شده و ناشر هم با افتخار روی جلد زده است: آخرین رمان... مشکلی دیگری هم هست؛ قیمتها سر به فلک میگذارد.
2- من یک ناشر هستم؛ تولیدکننده کتاب. کتاب، میراث بشریت است. کتاب، همدم تنهاییست. کتاب، فرهنگ است و... اما این همه قضیه نیست. زن و بچه، با کتاب و کتابخوانی سیر نمیشوند. کتاب برای من یک کالاست که باید فرایند تولید و توزیعاش، اقتصادی باشد.
اولین شرط تولید اقتصادی، کمتر بودن هزینه از درآمد است. باید هزینه تولید کتاب را پایین آورد و به نظرم بهتر راه چنین کاری، این است که حقالتالیف و ترجمه نپردازم. خدا نگه دارد دیوان حافظ را!...
اقبالم بلند است و به لطف «طالعبینی چینی» و «کفبینی هندی» و «اسرار چهره» و «راز» و «زنان بخوانند، مردان ندانند» و... وضعام بد نیست. حالا باید کمی وجهه فرهنگی به انتشاراتم بدهم. خیلی که زرنگ باشم و مترجم یا مولف بدقولی نکند و طراح و چاپچی و صحاف، به تعهدشان عمل کنند، چند وقتی کار دارم برای گرفتن فیپا و مجوز و اعلام وصول، که نمیدانم چقدر است.
با تلفن هیچ کاری انجام نمیشود که به چشم دیدهام برادران و خواهران، گوشی را برمیدارند و روی میز میگذارند، تازه اگر به «دورکاری» نرفته باشند. منتظر صدور مجوزم و چندباری که به ارشاد رفتهام، جز «هنوز از بررسی برنگشته» جوابی نشنیدهام. بالاخره مجوز میآید؛ «مشروط». حذف و اصلاح دارد و باید مقدمهای هم به کتاب اضافه شود که در آن بگوییم «این کتاب گرچه خیلی مهم و مفید است اما برای جامعه غربی نوشته شده و ما آن را چاپ کردهایم که دانشجویان و اساتید کشورمان، فقط با نگاه نویسنده آشنا شوند» (1) و از این دست توصیهها. نمیتوانم از چاپ کتاب صرفنظر کنم که به نام نویسندهاش، برای اعتبار نشرم نیاز دارم. اصلاحات اعمال و کتاب را چاپ میکنم. برای اعلام وصول اما ارشاد اعلام میکند که کتاب باید دوباره بررسی شود!
بالاخره کتاب بیرون میآید؛ خیلی که زرنگ باشم و روابط را بشناسم و خوب که کتاب تبلیغ شود، توزیعکننده محترم، حداقل 10 ماه دیگرم پولم را میدهد. باید قیمت بهگونهای باشد «خواب سرمایه» را جبران کند.
برای آنکه کتاب خوب فروش برود، باید دست به دامان دوستان مطبوعاتیام شوم. چند نفری را صدا میکنم و با هدیهای «ناقابل» مجابشان میکنم برای فروش کتاب فضای مناسبی درست کنند... به لطف همین دوستان، خیلی هم به تبلیغ احتیاجی نیست. اولین شرط تولید اقتصادی، کم کردن هزینههاست!
من یک ناشر هستم؛ تولیدکننده کتاب. اما در فضای کوچک کارم، نمیتوانم چشم دیدن رقیب را داشته باشم. باور کنید جبر روزگار است که من نه از باطل شدن پروانه ناشر دیگری دلگیر میشوم و نه از محدودیتهایی که برای همکارانم ایجاد میشود. انشالله فضا که بهتر شد، متحد میشویم و بیانیه میدهیم و از حقوقمان دفاع میکنیم، الان امکان ندارد.
3- من یک مدیر دولتیام؛ متولی بررسی کتاب. فقط در 4 سال گذشته، پنج شش نفر روی همین صندلی نشستهاند؛ پس نباید خطر کرد. ضمن آنکه فرصت کوتاه است و باید از آن حدکثر بهره را برد.
من نسبتی با کتاب و کتابخوانی نداشتم، رشتهام هم این نبوده اما در ستاد با ... آشنا شدم و به او قول دادم از هر کمکی که از دستم بربیاید، دریغ نکنم. دوستان اینجا را «تکلیف» کردهاند.
از نظر من، نویسنده جماعت، مشتی آدم مریض و غرغروست که فقط پلیدیها را میبیند و سراغ آن میرود. نویسنده جماعت، ذاتا «سیاهنما»ست. اگر به من باشد این جماعت را تبعید میکنم که جامعه آرام شود. از نظر من، ما به هیچکس بدهکار نیستیم؛ کتابی هم اگر منتشر میشود از سر لطف است.
هیچجا ندیدهام که همکارانم بابت پاسخگو نبودن، مواخذه شوند و این چه سیاست خوبیست که در برابر این جماعت «مریض» سکوت کنی. عاقبت یا آنچه «صلاح» است را انجام میدهند یا خسته میشوند و میروند دنبال کار دیگری. دلیل ندارد خود را موظف به پاسخ بدانم و بخواهم به هر سئوال خبرنگاران پاسخ دهم. بزرگترهایم به من آموختهاند که زبان طلبکار و جواب سر بالا، جواب میدهد.
کتاب خوب، کتابیست که دردسر درست نکند؛ دردسر از هر نوع. کتاب خوب، کتابیسر که از هیچ جایش، هیچ کسی را درد نیاید. کتاب خوب کتابیست که خوانندهاش را سرگرم کند و چه کتابی سرگرمکنندهتر از«طالعبینی چینی» و «کفبینی هندی» و «اسرار چهره» و «راز» و «زنان بخوانند، مردان ندانند».
من یک مدیر دولتیام اما معلوم نیست تا کی. دنبال درد سر نیستم و قرار نیست آینده شغلی و سیاسیام، هدر چند ناشر و نویسنده شود. بهتر است که کار را بسپارم به دوستانی که بهتر از من با «امنیت» روانی جامعه آشنا هستند.
***
در عرصه فرهنگ ورشکستهایم. باور کنید که ورشکستهایم و این ورشکستی، دیگر با اعتبار حافظ و سعدی و فردوسی و باباطاهر و سینا و صدرا قابل جبران نیست. آنقدر ضعیف و ناتوان شدهایم که نامآورانمان، معارضین عرب و ترک پیدا کردهاند.
موسم نمایشگاه است و باز تب کتاب بالا میگیرد اما با منِ مخاطب و منِ ناشر و منِ مدیر، با این نظام تولید، با این نگاه به مقوله فرهنگ، کار به سامان نمیشود.
1- باور کنید چنین مقدمههایی بر کتابها نوشته میشود. برای نمونه مقدمه کتاب «نظریه عدالت» نوشته جان رالز را ببینید یا مقدمه ناشر را بر کتاب اشرف پهلوی.
بعد از شانزده شماره، برای اولین بار یک گفتوگو شنونده مطالب درج شده در نسیم بیداری را تکذیب کرد. این که می گویم اولین بار، منظورم این نیست که تا به حال هیچ اعتراضی نداشتیم؛ به دلایل مختلف گاه اعتراض داشتیم گرچه از تعداد انگشتان دست فراتر نرفت. همین اعتراض های محدود هم دو دلیل عمده داشت: یا در هماهنگی خبرنگار و شخص مشکلی وجود داشت و یا مصاحبه شونده، بر خلاف قول و قرار اولیه متن اصلاح شده را دیر به دست ما رساند.
عقیده شخصی من این است که خبرنگار نباید متن گفت و گو را به مصاحبه شونده بدهد؛ به این دلیل مشخص که در تمامی موارد و مخصوصا در مصاحبه های سیاسی، مصاحبه شونده متن را تغییر می دهد و روح گفت و گو و حرف های اساسی اش را از بین می برد. با این حال و از آن جا که نمی خواستم با تکذیب و ادعای تحریف مواجه شویم، خبرنگاران را مخیر به این کار کردم به شرط آن که در صورت حذف حرف های اساسی طرف، مصاحبه را از کنداکتور حذف کنم. به هر حال تا قبل از تکذیب خانم هاشمی، هیچ باری اتفاق نیفتاد که مصاحبه شونده ای، اعتراض خود را علنی کند. موضع رسمی نسیم بیداری در سایت مجله درج شده و من آن پاسخ را کافی می دانم اما یادداشت دکتر شکوری راد در سایت شان درباره گفت و گو با نسیم بیداری، گرچه خیلی هوشمندانه و متین بود، مرا وادار به یادآوری چند نکته می کند:
1- اینکه هنوز عده ای از بزرگان و فعالان سیاسی اصلاح طلب حاضر به گفت و گو هستند، جای تقدیر و تشکر دارد. متاسفانه اپیدمی توهم در حال فراگیر شدن است و عده ای از این دوستان گمان می کنند شکستن سکوت شان، در جامعه یک سونامی ایجاد می کند. در چنین فضایی باید دست کسانی که حاضرند وقت بگذارند و مصاحبه کنند، بوسید.
2- علی اغلب کسانی که حاضر به گفت و گو می شوند، مایلند با خبرنگاران آشنا طرف باشند. خبرنگار هم این فرصت را غینمت می داند و هر مطلبی را که حس کند ممکن است مصاحبه شونده را ناراحت کند، حذف می کند. اگر دقت کنید این روزها خبرنگارها کمتر حاضرند گفت و گوی چالشی بگیرند، چون ممکن است کلا فرصت از دستشان برود. این خودسانسوری، حتی به تیتر هم تسری پیدا می کند و اغلب مطالب، تیتری خنثی دارد. از آنجا که انتخاب تیتر را مانند انتخاب دکور برای فروش کالا می دانم، فکر می کنم این حوزه کاملا مربوط و متعلق به نشریه و مدیران آن است.
3- همان طور که دکتر شکوری هم اشاره کرده اند، در حوزه مربوط به رهبری، شرط لازم درج مطلب، عدم توهین است. اما شرط کافی، حفظ شأن این جایگاه است. ممکن است عده ای این روش را بپسندند و عده ای دیگر هم آن را نپسندند. ممکن است عده ای فراست آن را داشته باشند که متوجه شوند این استراتژی به بقای ما کمک کرده و ممکن است عده ای خام انگارانه، مجله را سوپاپ اطمینان و... قلمداد کنند. به هر حال این استراتژی را از آنجا که محرمانه و خاص هم نبوده، به اغلب مصاحبه شوندگان اطلاع دادهایم. ضمن آن که به جز یک مورد (خانم هاشمی و البته به اشتباه) تعابیر و لغات استفاده شده توسط گوینده، تغییر نکرده است.
4- اگر دروغ گفتن، خیانت است، نگفتن همه حقیقت، جنایت است. همان قدر که قرار نیست کسی را تحقیر کنیم، قرار هم نیست کسی را تطهیر کنیم. از کسی که مظلوم واقع شده، دفاع می کنیم و اشکالات همو را هم می گوییم. اگر تصور چاپ رپرتاژآگهی برای سیاستمداران و جریان های سیاسی، اصلاح شود احتمالا خیلی از مسائل حل می شود. از جمله آن که از یک ماه نامه توقع نمی رود سه روز بعد از انتشار، تکذیبه ای را منتشر کند!
شماره شانزدهم نسیم بیداری، به نظرم بیشتر به سمت پختگی رفته؛ پرونده ای برای آقای هاشمی که نه او را تماما ستایش می کند و نه تماما سرزنش. پرونده هاشمی دهه ۸۰ این گونه باز می شود: در دهه چهارم انقلاب، سخن گفتن از لزوم نگه داشتن حرمت بزرگان نظام، کمی عجیب به نظر میرسد. عجیبتر این که باید به پاسداشت حرمت هاشمیرفسنجانی توصیه کرد. آیتالله که در دهه شصت و زیر سایه امام خمینی، قد میکشید، در دهه هفتاد قدرتمندترین مرد ایران بود؛ اما از اعتدال خارج شد و نتیجهاش را در دوران اصلاحات دید. اصلاحطلبان هم در نقد هاشمی، جانب اعتدال را نگه نداشتند. بازی روزگار اما آنان را محتاج سردار سازندگی کرد گرچه خیلیها هنوز هجمه به هاشمی را از یاد نبرده بودند و این پیوند را دروغین میپنداشتند. اتفاق مزه کرد و نو آمدهها، که گمان میبردند با نقد و حمله و بعد تخریب، بر خوان قدرت نشستهاند، راه را ادامه دادند. آنان نیز از اعتدال خارج شدهاند و به تجربه میتوان گفت، روزگار به آنان نیز درس خواهد داد...